تمام آفرینش ها و خلاقیت های بزرگ ابتدا با دید و تصویری ذهنی آغاز می شوند . نقاش زبردست قبل از آنکه بتواند تابلو و شاهکارش را بکشد باید آن را در ذهن خودش ببیند . یک معمار قبل از آنکه بتواند ساختمان زیبایی را طراحی کند باید آن را در ذهن خودش ببیند و بپروراند . یک موسیقی دان قبل از آنکه بتواند قطعه ای موسیقی بسازد باید آن را در ذهن خود بشنود . تصویر ذهنی و رویاهای ما تولد هر آنچه را از عشق نشات می گیرد تصویر می کنند .
چنانچه قبلا تصویری از اینکه رابطه مان به کجا خواهد رسید در ذهن نپرورانده باشیم محال است رابطه مان راه به جایی ببرد .
رابطه داشتن با انسانی دیگر بدون به توافق رسیدن بر سر اینکه مقصدمان کجا خواهد بود مثل این است که سفری طولانی را بدون نقشه آغاز کنیم . بارها و بارها گم خواهیم شد و از سفرمان هیچ لذتی نخواهیم برد . برای آنکه از رابطه صمیمی مان همانند راهی معنوی استفاده کنیم می بایست بانامزد/ همسرمان دید و هدف مشترکی از باهم بودن داشته باشیم و با صداقت تمام برای تحقق آن دید و هدف متعهد شویم .
دید و هدفمندی به ما کمک می کند تا مشکلات را به راحتی پشت سر بگذاریم و خودآگاهی خود را به سوی مقصد متمرکز کنیم و به حرکت خود ادامه دهیم و چنانچه راه را گم کردیم دلسرد و نا امید نشویم .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط یک عاشق به نام علی | لينك ثابت
|
پاک باخته ترین دلباخته هاوعاشقترین عاشق ها. آنهایی که مشتاق شعرواحساسند. آنهایی که شربت گوارای عشق را نوشیده اندوهمچنان تشنه محبت و وفایند. آنهایی که دوست داشتن را دوست دارند وهمواره آنهایی که رشته زندگی را به رشته محکم عشق پیوند داده اند. آنهایی که در حسرت دیدارها آواره ترینند. آنهایی که زخنجر عشق زخمها خورده اند وهرگزبین آدمیان بی مرحم نمی گردند. آنهایی که زآدمها جفاها دیده اندواشکها ریخته اند. لیکن درمیان جمع با خدای خود تنها ترینند.
« من همان انگشت بودم تو همان دست که بين من و بازوي زندگي بود و مرا به باقي بودنم مي بست.
وقتي رفتي از خودم پرسيدم زور بازو بود که دست را شکست ؟ يا حسادت يک انگشت کوچک که من چه بند بند بودم
و تو چقدر يکدست ... »
مي خواهم شعري را بخاطر آورم
كه نه ...
شعری ... سطري ... تصويري را
كه نه ...
نقطه اي ... رنگي ... آوازي را ...
كه نه ...
نتي ... هجائي ...
هر آن چه مرا به يادم آورد .
نه اين كه هستم ...
آنكه بودم !
من در جائي كه انتظارش را نداري
در انديشه و با خيال دوباره يافتنت
منتظر ايستاده ام .
آنكه بودي
نه اين كه هستي ...
در اين ميان چيزي سخت فراموش شد :
« بايد كه عاشق باشيم ،
وگرنه به هر چشم كه در ما بنگرند ، پريشان حالي بيش نيستيم. »
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط یک عاشق به نام علی | لينك ثابت
|
شبی خواب دیدم با خدا کنار ساحل قدم میزنم ، ردپای هر دوی ما روی ساحل بود وقتی برگشتم و به گذشته نگاه کردم دیدم در مواقع سختی تنها یک ردپا کنار ساحل است پس به خدا گله کردم و گفتم:خدایاااااااااااااااا چرا در مواقع سختی مرا تنها گذاشتی .خدا لبخندی زد و گفت:فرزندم درآن مواقع تو بر روی دوشم بودی
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق به هر بی سروپایی نکنیم
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط یک عاشق به نام علی | لينك ثابت
|
نوشتم:محبت ،مهر، پاکی خواندند:شعار نوشتم:صداقت خواندند:دروغ نوشتم:هرآن چه که رنگ رنگ است خواندند:دورویی نوشتم:سکوت خواندند:فریاد نوشتم:فریاد خواندند:شورش نوشتم:احترام خارها حداقل به خاطرگل ها خواندند:خشونت نوشتم:بی کسی خواندند:افسردگی نوشتم:تنهایی خواندند:گوشه گیری نوشتم:نگاه آبیش خواندند:زیر سقف سیاه نوشتم:برخیز خواندند:قانون شکنی نوشتم:خدا خواندند:دین،مذهب نوشتنم:مولا علی خواندند:ابن ملجم نوشتم:زرتشت خواندند:مرتد نوشتم:بودا خواندند:ملحد نوشتم:اتحاد خواندند:ترس از تنها ماندن نوشتم:کودکی خواندند:ترس از بزرگ شدن،وابستگی نوشتم:بزرگ شدن خواندند:عقده های کودکی نوشتم:خواستن که ماندن خواندند:گناه کار بودن و نخواستن که مردن نوشتم:مرگ خواندند:شکست نوشتم:غرور خواندند:خود خواهی،استکبار نوشتم:عشق خواندند:هوس نوشتم:..........
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط یک عاشق به نام علی | لينك ثابت
|